هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

517

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

امام ابو محمد حسن مجتبى ( ع ) از اينها همه رنج مىكشيد و ستم و جفا و محنتى را كه مادرش مىكشيد با تلخى احساس مىكرد . سرانجام همين ستمها و جفاها بود كه او را از پاى در آورد و تن فرسوده‌اش تاب تحمل چنان حوادث و رنجهايى را نداشت و حس كرد كه به زودى از اين دنيا رخت خواهد بست لذا فرزندانش ، حسن و حسين و زينب و ام كلثوم را فراخواند و آنان را در برگرفت و گاه بر چهره‌شان بوسه مىزد و گاهى به سينه‌اش مىفشرد تو گويى مىدانست كه در آينده‌اى نزديك ، رفتنى است و بدين ترتيب دنيا را بدرود گفت . گريه و شيون فرزندان از درون خانه ، بالا گرفت ، على ( ع ) به خانه در آمد و اشك از چشمانش سرازير شده و به جسدى كه در وسط خانه آرميده بود نزديك شد حسن و حسين نيز در كنارش بودند و پس از آنكه او را به خاك سپرد رو به قبر پيامبر ( ص ) كرد و فرمود : تو امانت خود را بازگرفتى و گروگانت را گرفتى ولى غم و اندوه من بىحد و حصر است و شبانم خواب به چشمان نمىآيد تا اينكه بالاخره خداوند مرا به همان خانه‌اى كه تو در آن اقامت گزيده‌اى فراخواند . دخترت ترا در جريان رنجى كه از امت كشيد قرار خواهد داد و تو نيز از او جوياى حال شو . و با اين حال ما هرگز پيمانت را فراموش نخواهيم كرد و يادت را از ياد نخواهيم برد و سلام بر تو سلام بدرقه كننده‌اى دوست و دلسوز نه درود آدمى بدسگال و كينه‌توز اگر از كنار شما بروم رفتنم از در آزردگى نيست و چنانچه بمانم ماندنم هرآينه از روى بدگمانى به آنچه خداوند وعده داده نمىباشد . تقدير چنان خواسته بود كه نخستين صفحه از زندگى امام حسن كه هر لحظه از آن از خوشترين ايامش بشمار مىآمد با وفات جدش ، ورق خورد . او همواره از آن ايام ياد مىكرد و از ابعاد آن بهره مىگرفت ، پس از جدش مدت سه يا حد اكثر شش را در دامان مادرش فاطمهء زهرا و پدرش امير المؤمنين كه در كارزار خستگىناپذير با نابكاران و غاصبان بودند و به اضافه از فقدان پيامبر ( ص ) ، سرشار غم و اندوه گشته بودند ، گذراند و ديرى نپاييد كه تقدير پس از اين ماه‌هاى اندك ، با فوت مادرش فاطمه زهرا ، صفحه دوم از زندگيش را ورق زد و پدرش يك تنه بايد با حوادث و دردهايى كه پيش رو داشت مبارزه كند و امام حسن كه همچنان در سن كودكى است اينها همه را مىديد و تلخى آنها را حس مىكرد و چشيد و ابو بكر را مىديد كه بر منبر جدش رسول خدا رفته و انبوه مردم به او چشم دوخته‌اند در اين حال با شتاب به سويش مىرفت و مىگفت : از منبر پدرم پايين بيا . ابو بكر نيز لبخندى به او مىزند و مىگويد : پدرم به فدايت اى فرزند